×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

true
    امروز  دوشنبه - ۱۹ آذر - ۱۳۹۷  
false

  دیروز تو ایستگاه مترو دختربچه ای رو دیدم‌. اسمش شبنم بود و مثل شبنم زیبا و پر طراوت. کنارم نشست. دستای کوچکش را زیر چانه مشت کرد و ازم پرسید: داری میری خونتون؟ گفتم: آره. گفت: خوش به حالت. گفتم: چرا؟ تو کی میری خونتون؟ گفت باید یه چند تا چیز دیگه بفروشم. آخه همه ده تومنی که کار کرده بودمو ازم دزدیدن. هر وقت به ده تومن رسید می رم خونه. از اون خانمی که اونجا وایستاده هم کیفشو زدن. اون یکی خونومه وقتی فهمید پول منم دزدیدن، بهم ...

اسفند ماه که می شد، قدیمی ها، روستایی ها میگفتند: زمین دارد جان می گیرد، اسفند خودش بهار است... به گمانم اسفند ماه بود که رفته بودیم حسن آباد، صبح علی الطلوع سرمای تیزی نیشتر می زد به جانمان، راهی باغ کله خانه شدیم، دو تا درخت کوچک از توی پنجره ماشین بابا سرش را بیرون کشیده بود و باد زلفکانش را مانند پرچمی برافراشته در آسمان تکان می داد... و آقا زیر لب می خواند: « نغمه شوق پرستوهای شاد، نرم نرمک می رسد اینک بهار» بهار بود، ...

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. پس آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند. یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است. اما نمی‌دانم چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است. این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. ...


false